|
دنیای این روزهای من!!!
|
بزرگ شدن آرزوي كودكانه اي بود كه به پشيماني اش نمي ارزيد... [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 0:50 ] [ neda ]
[ ]
كلماتم كناره گرفته اند و سكوت سايه اش سنگين است...! و خلوتي كه گاه يادم مي رود خانه ي خود من است نبايد كسي بفهمد دل و دست اين خسته ي خراب از خواب زندگي مي لرزد... بايد تظاهر كنم حالم خوب است راحت ام ، راضي ام ، رها... راهي نيست... مجبورم! بايد به اعتماد آسوده ي سايه به آفتاب برگردم ...! " سيد علي صالحي " پ ن :گاهی چقدر دلت برای یک
[ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390 ] [ 9:48 ] [ neda ]
[ ]
گفتی میروم و رفتی تا با اولین بارانی که میاید بیایی... گفتمت: آرام .. زیبای شبهای تنهایی و ارامش روزگار نا ارام مهربان هر روزه و حریر لحظه های طوفانیم تو چرا اینچنین مدام از رفتن و امدن دوباره سخن میگویی ؟ حالا که خسته ام از هرچه رفتن های تکراری حالا که بی پروا شده ام از هرچه نفس چه حالی ایست که تورا به رفتن میخواند ؟ گیرم که این همه گمانهای من ناروا امدی اگر نبودم چه ؟؟ خسته ام مهربان صحرا نشین من .. خسته خسته ام از این همه مردمانی که ساده نیستند غصه که هجوم میاورد بر این خلوت تکیده ی قلب پریشانم هی نگاه میکنم این کنج دنج خودمانی خانه ی پاییزییمان را ، تا که شاید به نگاه مهربان آن دو چشم سیاه بارانی ات ارام شوم از این همه برزخ جهل مردمان نابینا! رفتی تا با بارانی بیایی که بشوید این همه جهل را بشوید این همه نادانی را بشوید این همه نخواستن های خود خواسته را ! سهم من از این همه نبودن تو ، تنهایست تو میروی تا با اولین باران بیایی! !! میبینی تک ستاره ی اسمان خیال من ، باران امد و تو هنوز هم نیامدی . راستی ،تو گفتی در کدامین روز و ساعت با کوله باری از خواستن من سر میرسی ؟ این جاده که سالهاست میهمان کودکان رویا و مردمان پاییزی ایست، دیگر خسته شده از نگاه سرد هرکه چون من! بیا تا در اغوش خیال تو شاپرکان ساده را قصه کنم بیا تا برایت از اولین نگاه صیادگون تو حرفی بزنیم بیا آرام روزهای بی قراری این من بیقرار بیا که خستگی برید امان من بی تو را، آرام بیا که این مردمان پاییز ی خود باید به دنبال باران شوینده روند... همین مهربان من .. همین قاسم اورنگی پ ن : خدایا دوست دارم پ ن : کاش میتونستم دست اتفاق رو بگیرم که نیافته!!! پ ن : امروز ساعت 2 امتحان دارم هنوز صفحه 5 کتابمم،خدا کنه که امدادهای غیبی بازم به دادم برسن...
[ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 19:18 ] [ neda ]
[ ]
امروز برای بار دوم یک اشتباه رو تکرار کردم چشمتون روز بد نبینه !!! خواهر زاده ام آوا تقریبا 3 سالشه با خودم اوردمش محل کارم یه بلایی به سرم آورد که نگو و نپرس!!! عاشق بالا و پایین رفتن از پله هاست به بهانه ی پایین رفتن از پله ها پدر من بیچاره رو دراورررررررررد خاله؟ آب میخوام خاله؟رانی میخوام چیپس میخوام آدامس میخوام دستشویی دارم(هر 20 دقیقه یه بار دستشویی داشت) بریم پایین پیش خاله دستام کثیف شده بریم بشوریم و هزار و یک بهونه ی دیگه جالب تر اینکه وقتی میخواستیم از پله ها بریم پایین میگفت:خاله دستتو بده به من نلفتی(معادل نیفتی) وااااااااای خدا خیلی شیطونه پیشمون شدم، دیگه بچه نمیخوااااااااااااااام آهاااااااااان اصل کاری رو داشت یادم میرفت بگم!!! هر وقت میدید که من خیلی خستمه با عشق میومد تو بغلم و با اون صدای نازش بهم میگفت: عاشقتمممممممممممم که(این و خودم بهش یاد دادم) منم که داشتم ذوق مرگ میشدم خب دیگه اینم از دنیای این روزهای من!!! پ ن 1:این شیطون کوچولو همه ی زندگی منه باور کنید همین نفسیمه که میاد و میره اگه نباشه بند میاد؛میمیرم،تموم میشم پ ن 2:عاشق بچه هام هر چی هم که اذیتم کنن باز با یه لبخندشون همه چی رو فراموش میکنم پ ن 3 :هیچ ثروتی بالا تر از مهربانی نیست اگر میخواهی ثروتمند باشی مهربان باش...
[ یکشنبه یازدهم دی 1390 ] [ 22:56 ] [ neda ]
[ ]
تو میدونی آیا؟؟؟ دلم نوشت: بهش فکر نکن ندونی خیلی بهتره پ ن : قصه ی اصحاب کهف یک شوخی است اینجا یک روز که بخوابی همه تو را از یاد میبرند....
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 16:17 ] [ neda ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |